جوانان نمونه
درطول تاريخ بشريت با جوانان نمونه وبزرگوار و بافضيلتي برخوردميكنيم كه هركدام از آنها الگوي خوبي هستند براي جواني كهميخواهد به سعادت برسد. اينك براي مثال به چند جوان نمونهاشاره ميكنيم:
يوسف زيبا و صدّيق!
تقدير الهي بر اين قرار گرفت كه يوسف زيبا و صدّيق در خانة عزيزمصر زندگي كند. عزيز مصر كه از همان لحظة اول سخت تحت تأثيراصالت و نجابت يوسف قرار گرفته و پي برده بود كه از خانداني بزرگو ريشه دار است، به همسرش زليخا گفت: «در رعايت حال او بكوش!اميد است در آينده بحال ما ثمربخش باشد، يا او را بفرزندي بگيريم».
زليخا كه زني زيبا و از شكوه و جلال خاصي برخوردار بود، بعلتعنين بودن همسرش عزيز، همچنان دختر مانده بود! يوسف، نيزبسيار زيبا و درخشان و با حجب و حيا بود. در مدت 9 سالي كهيوسف در خانة عزيز مصر بسر برد، زليخا در دل، عاشق يوسف شدهبود و در پي فرصتي براي عملي كردن اين عشق نامقدس بود!
در يكي از روزها، زليخا در حالي كه خود را آرايش و زيباتر نموده بود،يوسف را به اطاق خوابش فرا خواند و هنگامي كه يوسف پاك، بيخبر از نيت زليخا، به اطاق او داخل شد، زليخا در را بست و بهيوسف گفت: يوسف! اينك من در اختيار توام! يوسف وقتي متوجهمنظور او شد گفت: «بخدا پناه ميبرم! خدايي كه جايگاهم را خوبقرار داد. حقيقتاً ستمكاران رستگار نشوند». در اين موقع يوسفبطرف در دويد تا از اطاق خارج شود، ولي زليخا از پشت پيراهنيوسف را گرفت تا او را نگاه دارد، امّا پيراهن پاره شد و يوسف ازاطاق خارج شد كه ناگاه عزيز مصر داخل شد و آن صحنه را ديد.زليخا زرنگي كرد و به شوهرش گفت: «مجازات كسي كه نظر بد بهزنت داشته باشد زندان يا شكنجه است» يوسف گفت: او از منكام خواست! عزيز مصر از پاره شدن پيراهن يوسف پي به ماجرا برد وبه زنش گفت: اين مكر و فريب شما زنان است و تو خطاكار بودهاي!
در هر حال زليخا هر تلاشي را بكار گرفت تا دل يوسف را بد0ستآورد، آن جوان پاك و طاهر تن به گناه نداد تا اينكه يوسف به خدايشعرض كرد: «خدايا! زندان برايم از آنچه اين زنان از من ميخواهند،بهتر است!» چندي بعد يوسف را به زندان انداختند و مدتحداكثر 14 سال و حداقل (ع) سال در زندان بسر برد ولي حاضر نشدتن به گناه دهد و روح و روان خود را با شهوت نامشروع آلوده نمايد.در مقابل اين تقوا و مبارزة با نفس، خداوند به يوسف، پادشاهي وحكمت عطا نمود.
داود شجاع و قهرمان
وقتي طالوت پيامبر با لشگر كوچك و بيسلاح خود در مقابل جالوتستمكار با لشگر انبوه ومسلح او صف ارايي كردند، بسياري در ذهنخود ميپنداشتند كه شكست طالوت حتمي است. هنگامي كه خودجالوت كه پهلواني درشت اندام و جنگجو و مبارز بود، از صفلشگرش بيرون آمد و درمقابل سپاه طالوت ايستاد و مبارز طلبيد،هيچيك از سپاهيان طالوت جرعت نكردند كه با او مبارزه تن به تنكنند! جالوت مرتب با صداي رعد آساي خود هم رزم ميطلبيد وليباز كسي جرعت مبارزة با او را پيدا نكرده بود. ناگاه داود جوان،داوطلب مبارزه با جالوت شد! او از طالوت اجازه نبرد خواست، امّاطالوت گفت: تو نوجواني! صبر كن تا ديگري كه از تو بزرگتر و قويتراست، به جنگ او برود! ولي داود براي جنگ كردن اصرار نمود واجازه رفتن به ميدان را از طالوت كسب كرد. بدستور طالوت زره برتنش پوشاندند و نيزه به دستش دادند و كلاهخود بر سرش نهادند، امّاداود كه تا آن زمان زره نپوشيده بود، زره و كلاهخود را در آورد و بهكناري افكند و سپس خم شد و چند عدد سنگ براي فلاخن خودبرداشت و آمادة نبرد با جالوت شد.
داود در مقابل قهرمان دشمن قرار گرفت. جالوت با ديدن او به خندهافتاد و گفت: چگونه جرعت كردي با دست خالي و بدون لباسجنگي به جنگ من بيائي؟ داود گفت: لباس جنگ را بتو بخشيدم!اينك با همين سلاح و با ايمان بخداوند به ميدان تو آمدهام و هماكنون خواهي ديد كه ايمان بخدا چه ميكند! سپس سنگي در فلاخنگذاشت و پيشاني دشمن را هدف گرفت و چند بار آن را به دور سرشچرخاند و در حالي كه عضلاتش فشرده شده بود و نيروي بازويشجمع گشته بود، آن را پرتاب نمود! فشار دست داود و پرتاب سنگچنان قوي و سريع بود كه پيشاني جالوت را شكافت و خون از آنجاري شد. داود سنگ دوم را با همان سرعت و قدرت پرتاب كرد ومغز جالوت را متلاشي نمود. قهرمان دشمن نقش برزمين شد! آنگاهسپاه طالوت حمله كردند و آنها را كه متحيّر و مرعوب شده بودند،شكست دادند. بعدها داود به پيامبري رسيد و سپس نبوت به پسرشسليمان منتقل شد.
يحياي شهيد
حضرت زكريا (ع) در پيري و بعد از عمري در حسرت فرزند،صاحب پسري شد كه او را يحيي نام نهاد. يحيي نوزادي زيبا و خوشتركيب بود، و در همان سنين بچگي، انديشهاي تابناك و هوشيسرشار و استعدادي فارق العاده داشت. طبق آيات قرآن، خداوند دركودكي به او حكمت و دانش داد.
يحيي از همان كودكي از مردم كناره ميگرفت و حال و هواي خاصيداشت! او چنان دلباختة خداوند بود و چندان به عبادت ميپرداختو اشگ ميريخت كه رفته رفته بدنش نحيف و لاغر گرديد. او از همانخردسالي مردم را به خدا دعوت مينمود و آنان را با بيانات پرشورخود، موعظه ميكرد و از نافرماني خدا برحذر ميداشت! او آنچنانبه قيامت معرفت داشت كه هرگاه در مجلسي سخن از قيامت و جهنمميشد، تاب نميآورد و گاه بيهوش ميشد و گاه سر به بيابان ميگذاشت.
پادشاه زمان يحيي شخصي بنام «هيروديس» بود كه با زني بنام«هيروديا» ازدواج كرده بود. اين زن از شوهر سابق خود دختري زيبا وفتنهگر و دلربا داشت. پادشاه كمكم عاشق اين دختر شد و تصميم بهارتباط نامشروع با او را گرفت. اين مطلب در ميان مردم پخش شد وبگوش يحيي (ع) رسيد. يحيي به پادشاه هشدار داد كه اين عملبرخلاف حكم تورات و شرع موسي ميباشد! و بايد از مراوده وازدواج با اين دختر كه محرم پادشاه است، بپرهيزد! مخالفت يحيي بااين مسئله باعث شد تا هيروديا و دخترش، كينة يحيي را به دل گرفتندو تصميم به شهيد كردن او گرفتند. در موقعيتي كه دختر، دل شاه رااسير خود كرده بود، حكم شهادت يحيي را گرفتند و مأمورين شاه سريحيي را بريدند و در ميان طشتي براي مادر و دختر بردند! خدا درقرآن بر او هم در هنگام ولادتش و هم در هنگام شهادتش، سلامنموده است.
مريم پاك و عابده
مريم دختري بود كه بخاطر نذر مادرش، از همان كودكي در معبدبيتالمقدس و تحت تربيت حضرت زكريا (ع) بزرگ شد. وقتي مريمبه سن تكليف رسيد، متوجه شد كه مانند ساير زنان نيست و عادتماهانه و ساير آلودگيهاي زنانه را ندارد. او از همان اوقات، تمايلشديدي به عبادت پروردگار داشت و هميشه در محراب به عبادتمشغول بود. مريم در اثر تقرب بخدا به مقامي رسيد كه بدون واسطهاز طرف خدا براي او غذاي بهشتي ميرسيد. مريم هم زني عابده بودو هم صورتي زيبا و اندامي متناسب داشت. طولي نكشيد كه مقاممعنوي او زنان و مردان را متوجه خود نمود و همه از او به پارسائي ونيكي نام ميبردند.
حضرت مريم آنقدر به خدا نزديك شد و او را عبادت نمود كهفرشتگان با او سخن ميگفتند. روزي كه درحال عبادت بود، فرشتگانبه او گفتند: «اي مريم! خداوند تورا پاك و پاكيزه داشت و از ميانتمام زنان عصر برگزيد و برهمه آنان برتري داد. اي مريم! هنگاميكه ديگران نماز ميگذارند تو نيز نماز بخوان و خدايت را در قنوتبياد آور و براي او سجده و ركوع نما!» و در آية ديگر در بارة عفتو دوري از شهوات او ميفرمايد: «وَ مَرْيَمَ ابْنَتَ عِمْر'ان الَّتي اَحْصَنَتفَرْجَه'ا فَنَفَخْن'ا فيهِ مِنْ رُوحِن'ا وَ صَدَّقَتْ بِكَلِم'اتِ رَبِّه'ا وَ كُتُبِهِ وَ ك'انَتْمِنَ الْق'انِتين». يعني: مريم زني است كه عورت خود را از حرام حفظكرد و ما هم از روح خود در او دميديم. او كلمات و كتابهاي خدا راتصديق نمود و او از قنوت كنندگان بود.
اين چنين بود كه مريم با عبادت و دوري از گناه و شهوات، به مقامسروري زنان زمان خود رسيد.
مصعب بن عمير!
يكي از اصحاب جوان پيغمبر اسلام در ايّام قبل از هجرت، مصعببن عمير است. او بسيار زيبا و عفيف، بلند همّت و جوانمرد بود و پدرو مادرش او را دوست ميداشتند. مصعب در مكهّ مورد تكريم واحترام عموم مردم بود. بهترين لباسها را ميپوشيد و در بهترين شرائطكمال و رفاه و آسايش زندگي ميكرد. امّا با بعثت پيغمبر اسلام، اوشيفتة سخنان آسماني پيغمبراكرم (ص) و مجذوب گفتار روحاني ونافذ آن حضرت شد و بر اثر شرفيابي مكرّر و شنيدن آيات قرآن، آئيناسلام را صميمانه پذيرفت و به شرف مسلماني نائل آمد.
در محيط مسموم و خطرناك آن روز و بين بت پرستان خودسر وجنايتكار مكّه، پيروي از رسول اكرم و پذيرفتن آئين اسلام بزرگترينجرم شناخته ميشد. كساني كه به پيغمبر ايمان ميآوردند و تعاليمعالية اسلام را در كمال صفا و صميميت ميپذيرفتند، جرئت اظهارنداشتند و حتي المقدور ايمان خود را از ديگران حتّي از كسان وبستگان خويش پنهان ميداشتند. بهمين جهت مصعب، مسلمانيخود را به كسي نگفت و فرائض ديني خويش را تا آنجا كه ممكن بوددرخفا انجام ميداد.
روزي عثمان بن طلحه او را در حال نماز ديد و فهميد كه او مسلمانشده است. اين خبر را به مادر مصعب داد و طولي نكشيد كه خبر بهگوش ديگران رسيد و همه جا صحبت از مسلمان شدن مصعب بهميان ميآمد. مادر مصعب وبقيه بستگان او وارد عمل شدند و او را درخانه زنداني نمودند، تا شايد او دست از اسلام و پيغمبر بردارد. ولياو مقاومت كرد و بنابر قولي در ايام زنداني شدن، آيات زيادي از قرآنرا حفظ نمود. در هر حال بعد از مدتي از زندان نجات يافت و جزءياران نزديك حضرت شد.
روزي دو نفر از محترمين مدينه و از قبيلة خزرج بنامهاي اسعد بنزراره و ذكوان بن عبد قيس نزد پيغمبر آمدند و بعد از مسلمان شدن،تقاضا كردند كه حضرت شخصي را به نمايندگي از خود به مدينهبفرستد تا قرآن را به مردم آموخته و آنان را به آئين اسلام دعوت نمايد.
اين اولين بار بود كه شهر بزرگ و پراختلافي مثل مدينه در خواستنماينده كرده بودند. و اولين بار است كه حضرت ميخواهد شخصيرا به نمايندگي از طرف خود به شهري بفرستد. پيشواي اسلام از ميانهمة مسلمانان سالخورده و جوان و از بين تمام اصحاب و ياران خود،مصعب بن عمير جوان را به نمايندگي خود برگزيد و او را براي انجامآن مأموريت مهم به مدينه فرستاد.
پیغمبر (ص) در هنگام اعزام مصعب جوان به مدينه فرمود:
مصعب به مدينه رفت و با نيروي ايمان و شور و شوق جواني كار خودرا آغاز كرد و او با تلاوت آيات قران و گفتار آتشين در سخنرانيها واخلاق اسلامي توانست عدة زيادي را مسلمان كند. او اولين شخصياست كه در مدينه اقامة جمعه كرد و شخصيتهايي مانند سعد بن معاذو اسيد بن خضير بدست او مسلمان شدند.
مصعب در جنگ بدر همراه رسولخدا بود و عاقبت در جنگ احدبشرف شهادت نائل آمد.
عبداللّه بن مسعود
او ششمين شخصي بود كه مسلمان شد و يكي از مسلمانان ثابت قدمو دانشمند گرديد. عبدالّله نزد پيامبر قرآن را ميآموخت و يكي ازنويسندگان وحي بود.
روزي عدهاي از مسلمانان دور هم جمع شده بودند كه صحبت از اينبميان آمد كه تابحال غير از پيامبر (ص)، كسي جرعت تلاوت قرآن باصداي بلند در بين مشركين را پيدا نكرده است. عبداللّه اعلام آمادگيكرد تا اين كار را انجام دهد! مسلمانان به او گفتند: تو عشيرهاي نداريتا از تو دفاع كنند. بگذار كسي اين كار را بكند كه در صورت خطر ،از اوحمايت شود. عبداللّه گفت: من ميروم و پشتيبان من خداست!
فرداي آن روز در حالي كه سران مشركين در كنار كعبه بودند، عبداللّهآمد و در كنار مقام ابراهيم و در مقابل مشركين، با صداي بلند مشغولتلاوت آيات قرآن شد! «بِسْمِ اللّ'هِ الرَّحْم'نِ الرَّحيم اَلرَّحْم'ن عَلَّمَالْقُرآن ...» مشركين با شنيدن آيات قرآن، از اينكه جواني مانند عبداللّهاين چنين جرعت پيدا كرده، خشمگين شدند و بطرف او هجومآوردند و او را كه همچنان و بدون ترس، مشغول تلاوت بود، زيرضربات خود گرفتند! امّا عبداللّه كه جواني لاغر و كوتاه اندام بود،دست برنداشت و بقدر لازم قرآن خواند. سپس خود را نجات داد ونزد مسلمانان بازگشت. وقتي مسلمانان او را با صورتي مجروحديدند، گفتند: ما از همين ميترسيديم! عبداللّه گفت: نه، چيز مهمينيست! اگر بخواهيد فردا نيز براي تلاوت ميروم! مسلمانان گفتند: نه!كافي است. آنچه آنها نميخواستند را بگوش آنان رساندي!
بعدها او به حبشه رفت. سپس به مدينه آمد و در جنگها در كنار پيامبربود. او بود كه سر دشمن بزرگ اسلام يعني ابوجهل را جدا كرد و برايپيامبر برد و پيامبر (ص) مژدة بهشت را به او داد.
عتاب بن اُسيد
پس از فتح مكّه بدست مسلمين، طولي نكشيد كه جنگ حُنين پيشآمد. ناچار بايد رسول اكرم و سربازانش از مكّه خارج شوند و به جبهةجنگ بروند. از طرفي لازم بود براي تنظيم امور اداري آن شهر كهبتازگي از دست مشركين خارج شده، فرماندار لايق و مدبّري تعيينشود كه در كمال شايستگي بكارهاي مردم رسيدگي كند و بعلاوه ازبينظميهائي كه ممكن است دشمنان بوجود آورند، جلوگيرينمايد.
پيشواي اسلام از بين تمام مسلمين، جوان بيست و يك سالهاي را بنام«عتاب بن اسيد» براي آن مقام بزرگ برگزيد و بنام وي فرمان صادركرد. و به او دستور داد كه امامت جماعت مردم را بعهده بگيرد.حضرت به او فرمود: آيا ميداني تو را به چه مقامي برگزيدهام؟ تو راحاكم و امير اهل حرم خدا و ساكنين مكه كردهام. و اگر بين مسلمينكسي از تو براي اين مقام شايستهتر بود، او را انتخاب مينمودم. اواولين كسي بود كه بعد از فتح مكه در آن شهر نماز جماعت اقامهنمود.
انتصاب يك جوان بيست و يك ساله به اين مقام باعث رنجشخيليها شد! عدهاي زبان به شكايت گشودند و گفتند: رسولاكرم (ص) دوست دارد ما حقير و پست باشيم! به همين جهت جواننورسي را بر مشايخ عرب و بزرگان حرم، امير و فرمانروا كرده است!
وقتي اين سخنان به گوش پيامبر كه خارج از مكه بود رسيد، نامهاي بهاهل مكه نوشت و در كمال صراحت به لياقت و كارداني عتاب بناسيد اشاره نمود و تأكيد كرد كه همة مردم موظفند از اوامر وياطاعت كنند و دستورهاي او را بكار بندند. در آخر نامه اين جملةبسيار زيبا را نوشت: «وَ لا' يَحْتَجّ مُحَتَجٌ مِنْكُم في مُخ'الَفَتِهِ بِصِغَرِ سِنِّهِ!فَلَيْسَ الاَْكْبَرُ هُوَ الاَفْضَل بَلِ الاَفْضَلُ هُوَ الاَكْبَر!» يعني: كسي كوچكي سناو را دليل ناكار آمد بودنش نياورد كه بزرگتر برتر نيست! بلكه برتربزرگتر است!
عتاب تا آخر عمر پيغمبر اكرم (ص) فرماندار مكه بود و خدماتدرخشاني را انجام داد.
اسامة بن زيد
پيغمبر اكرم (ص) در روزهاي آخر زندگي خود، مسلمين را برايجنگ باكشور نيرومند روم بسيج كرد. تمام افسران ارشد و اُمراءارتش، كلية بزرگان مهاجرين و انصار، همة شيوخ عرب و رجال باشخصيت در اين لشگر عظيم بودند. يك روز حضرت براي باز ديد ازلشگر خارج شد و مشاهده كرد كه همة بزرگان مهاجر و انصار از قبيلابوبكر و عمر و سعد بن ابي وقاص و سعد بن زيد و ابوعبيده و قتادة وبقيه حاضرند. بدون ترديد فرماندهي چنين سپاه عظيمي فوق العادهو مهم است و حتما بايد لايقترين افسر از طرف پيشواي اسلام برايآن مقام مهم برگزيده شود. رسول اكرم (ص) اسامه را كه 18 ساله بوداحضار كرد و پرچم فرماندهي را با دست خود بست واو را بهفرماندهي برگزيد! و اين موضوع از نظر تاريخ نظامي كمنظير بلكهبينظير است.
اين انتصاب باعث حيرت و اعتراض خيليها شد! و ميگفتند: اينجوان نبايد فرمانده مهاجرين سابقهدار و پيش كسوت باشد؟
وقتي خبر به حضرت رسيد، پيامبر خيلي ناراحت شد و بر منبر رفتو فرمود: اي مردم! اين چه حرفي است كه در بارة فرماندهي اسامهزدهايد؟ بخداوند بزرگ قسم ياد ميكنم كه ديروز زيد بن حارثه برايفرماندهي لشگر (درجنگ موته) مناسب بود و امروز پسرش اسامه!
از اين سه نمونه متوجه ميشويم كه ارزش نسل جوان در مكتباسلام، همواره مورد توجه بوده است. اگر دنياي امروز بفكر افتاده تاجوان جوان! كند و آنان را مورد توجه و نظر قرار دهد، چهارده قرنپيش اسلام، به اين كار اساسي دست زد و امور جوانان را مورد توجهقرار داد.
حضرت عليّ اكبر
او يكي از زيباترين چهره هاي خاندان نبوت است. جواني رشيد،خوش سيما، برازنده كه در هنگام نبرد كربلا، 18 ساله بوده است. اوفرزند حسين (ع) ، قهرمان تاريخ اسلام و زنده كنندة دين ميباشد.عليّ اكبر آنچنان كاردان و لايق و شبيه به پيامبر (ص) بود كه روزيمعاويه گفت: اگر قرار باشد خلافت در بني هاشم قرار گيرد، شايستهترين فرد، علي اكبر است! او در نبرد نا برابر كربلا،از دين و ولايت دفاعنمود و با هزاران نفر به جنگ پرداخت و دهها نفر از دشمن را بخاكانداخت و چنان جنگي كرد كه در تاريخ آمده است: آنچنان از كشتهدشمن، پشته ساخت كه صداي ضجّه و شيون از دشمن بلند شد!
عاقبت دشمن با خيل سواران خود، او را شهيد نمودند. و او هم باخون خودش، حماسة كربلائيان را جاودانهتر نمود.
حضرت ابوالفضل العبّاس
شخصيت ابوالفضل (ع) آنچنان مردم دوستدار ولايت را تحت تأثيرقرار داده كه دربين شهداي كربلا، ارادت خاصي به او وجود دارد. حتي مردمعراق هم ،علاقة خاصي به عباس علمدار درخود احساس ميكند.
با اينكه دشمن براي او امان نامه آورد تا او و برادرانش، جان سالم ازصحنة كربلا بدر برند، ولي او با وفاداري و اطاعت از ولايتي كه در دلداشت، ماند و تا آخرين لحظة زندگي خود از امامت دفاع نمود. اوآنچنان شجاع بود كه وقتي براي آوردن آب به طرف فرات رفت،نگهبانان فرات را كه بيش از چهارهزار نفر بودند، پراكنده نمود. عباسبا اينكه بسيار تشنه بود، ولي بياد حسين تشنه لب آب فرات نخورد!او تا دست دربدن داشت، دشمن جرعت نزديك شدن به وي را پيداننمود. وقتي بطور ناجوانمردانه، دست راستش را قطع كردند،صدازد:
وَ اللّ'ه اِنْ قَطَعْتُم يَميني اءنّي اُح'امي اَبَداً عَنْ ديني
بخدا اگر دست راستم را قطع كرديد، من دست از حمايت دينم برنميدارم.
او رجز ميخواند و ميگفت كه از مرگ هراسي ندارد. و جانش فدايحسين باد!
در هر حال دشمن او را بشهادت رساند، امّانام و ياد و جانفشاني او درراه دين و ولايت تا ابد زنده خواهد بود.
نظرات شما عزیزان:
این متنه خیلی طولانی بود
من که نخوندم
حالا راجب چی بود
.gif)
.gif)
.gif)
.gif)
.gif)
.gif)
.gif)
سلام علیکم و رحمة الله
وبلاگ بسیار عالی دارید.ممنون از مطالب مفیدتون.گفتید اسامه بن زید درد دلم تازه شد.بزودی یک مطلب در موردش میذارم.ممنون
یا علی
.gif)
برچسبها: